۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه


از نظــــر افـتــــــاد یـــاریم ، مدّتـهـــا شــدست

زخمــــهای تیغ استغـــنا، جراحتــــها شدست

پیـــش از این با ما دلی ، زآئیـنه بودش صافـتر

آهی از ما سر زدست و این کدورتـها شدست

چشم من گستاخ بین، آن خوی نازک، زود رنج

تا نگاهم آن طرف افتاده ، صحــــبتها شدست

بر سر کین ، این همه خواری چرا باید کشـید؟

با دل بی درد خود ، ما را خصومـتها شدست

زین طرف وحشی ، یکی صـد گشـته پیوند امید

گر چه زآن جانب به کلـّی قطع نسبتها شدست